<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بی عنوان.....(no sobject)</title>
<link>http://newroz.blogfa.com/</link>
<description> وبلاگو واسه این زدم که چند تا دوست پیدا کنم......</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 22 Dec 2008 17:43:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://newroz.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>SaLaM.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;chiiiiiiiiiiitooooooooriiiiiiiiiiiiiiin?&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;khooooooFiiiiiiiin.?&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;shabe hamegiiiiiii bekheeeeeyr &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;man beram farda miam up miiiiiiiiikoooooonam felan&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;babye&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 17:43:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=newroz&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>newroz</dc:creator>
<guid>http://newroz.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه...هیچکس</title>
<link>http://newroz.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; face=Verdana color=#ff0000 size=6&gt;هیچکس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #333333&quot; color=#ffffff size=3&gt;چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .&lt;BR&gt;صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .&lt;BR&gt;روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .&lt;BR&gt;مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .&lt;BR&gt;هيچ کس اونو نمی ديد .&lt;BR&gt;همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن &lt;BR&gt;همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .&lt;BR&gt;از سکوت خوششون نميومد .&lt;BR&gt;اونم می زد .&lt;BR&gt;غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .&lt;BR&gt;چشمش بسته بود و می زد .&lt;BR&gt;صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .&lt;BR&gt;بدون انتها , وسيع و آروم .&lt;BR&gt;يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .&lt;BR&gt;يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .&lt;BR&gt;تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .&lt;BR&gt;چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .&lt;BR&gt;چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .&lt;BR&gt;احساس کرد همه چيش به هم ريخته .&lt;BR&gt;دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .&lt;BR&gt;سعی کرد به خودش مسلط باشه .&lt;BR&gt;يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .&lt;BR&gt;نمی تونست چشاشو ببنده .&lt;BR&gt;هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .&lt;BR&gt;سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .&lt;BR&gt;دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .&lt;BR&gt;و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .&lt;BR&gt;يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .&lt;BR&gt;چشاشو که باز کرد دختر نبود .&lt;BR&gt;يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .&lt;BR&gt;ولی اثری از دختر نبود .&lt;BR&gt;نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .&lt;BR&gt;چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;شب بعد همون ساعت &lt;BR&gt;وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .&lt;BR&gt;با همون مانتوی سفيد &lt;BR&gt;با همون پسر .&lt;BR&gt;هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .&lt;BR&gt;و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,&lt;BR&gt;مثل شب قبل با تموم وجود زد .&lt;BR&gt;احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .&lt;BR&gt;چقدر آرامش بخشه .&lt;BR&gt;اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .&lt;BR&gt;ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .&lt;BR&gt;به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .&lt;BR&gt;شب های متوالی همين طور گذشت .&lt;BR&gt;هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .&lt;BR&gt;ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .&lt;BR&gt;ولی اين براش مهم نبود .&lt;BR&gt;از شادی دختر لذت می برد .&lt;BR&gt;و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .&lt;BR&gt;اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .&lt;BR&gt;سه شب بود که اون نيومده بود .&lt;BR&gt;سه شب تلخ و سرد .&lt;BR&gt;و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .&lt;BR&gt;دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .&lt;BR&gt;اونشب دختر غمگين بود .&lt;BR&gt;پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .&lt;BR&gt;سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .&lt;BR&gt;دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .&lt;BR&gt;ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .&lt;BR&gt;نمی تونست گريه دختر رو ببينه .&lt;BR&gt;چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو &lt;BR&gt;به خاطر اشک های دختر نواخت .&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;همه چيشو از دست داده بود .&lt;BR&gt;زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .&lt;BR&gt;يه جور بغض بسته سخت&lt;BR&gt;يه نوع احساسی که نمی شناخت &lt;BR&gt;يه حس زير پوستی داغ &lt;BR&gt;تنشو می سوزوند .&lt;BR&gt;قرار نبود که عاشق بشه ... &lt;BR&gt;عاشق کسی که نمی شناخت .&lt;BR&gt;ولی شده بود ... بدجورم شده بود .&lt;BR&gt;احساس گناه می کرد .&lt;BR&gt;ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt;...&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 15:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=newroz&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>newroz</dc:creator>
<guid>http://newroz.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
